آخرین بیکران
سالها دل طلب جام جم از ما می کرد......وآنچه خود داشت ز بیگانه تمنا می کرد
به نام خدای علی (ع )
حضرت مولی الموحدین علی (ع) فرمودند : اختیار کردم از کتب آسمانی دوازده آیه را و روزی سه بار به آنها نگاه می کردم .
۱) ای فرزند آدم تا سلطنت من باقی است از هیچ صاحب قدرتی نترس که سلطنت من همیشگی است .
2) تا خزانه من پر است در غم روزی مباش و بدان که گنجینه من هرگز خالی نمی شود .
3) قسم به حق من برتو ، که من دوست توأم تو نیز دوست من باش .
4) به کسی جزء من دل مبند زیرا منم که به تو نزدیکم و خواسته های تورا برآورده می کنم
5) همه چیز را برای تو و تو را برای عبادت آفریدم .
6) تو را از خاک آفریدم خسته نشدم چگونه روزی رساندن به تو مرا خسته می کند ؟
7) برای خاطر خود برمن خشم می گیری ؟ آیا می شود بخاطر من برنفست خشمگین شوی ؟
8) برای من است برتو واجباتی و برای تو است برمن معایشی . تو تخلف می کنی . ولی درکار من تخلف را ه ندارد .
9) من که امروز عبادت فردا را از تو نمی خواهم . تو نیز روزی فردا را امروز از من مخواه .
10) آنکه تو را می خواهد برای خودش است ولی من تورا برای خودم می خواهم پس از من فرار نکن .
11) همچنان چه در حضور شهریاران می ایستی ، در عبادت من نیز بایست . اگر تو مرا نمی بینی من تو را می بینم .
12) اگر به قسمت راضی باشی آسوده ای و اگر راضی نشدی سرگردان میدوی و جز به آنچه قسمت تست نمی رسی در نتیجه در نزد منهم مذموم هستی .
سال ۹۱
ایشالا سال خوب و سرشار از خیر واسه هممون باشه
خدایا حال دلمونو خوب کن ...
اینجا مکه هست بهترین مکان عالم
و من دارم تمرین بندگی می کنم.
اینجا مدینه هست شهر پیامبر و من دیوانه وار فقط در صحن حرم نبوی راه می روم.
این روزها مردمانی عاشقانه رو به آستان محمد دارند و من فقط می نگرم.
تا شب های بارانی چند روز بیشتر نمونده
یادمون هست پارسال همین روزا و شبا چه قراری با خدای ناز گذاشتیم؟
شب های بارانی یادمون نره بریم زیر ناودون ...
...
روزی دعلب یمانی از مولا علی پرسید : یا امیر المومنین ، آیا پروردگارت را دیده ای ؟
مولا پاسخ می دهند : مگر من چیزی را که ندیده باشم ، می پرستم ؟
خدا را دیده ای آیا ؟
خدا را دیده ای آیا ؟
تو آیا دیده ای وقتی شبی تاریک
میان بودن و نابودن امید فردائی
هراسی می رباید خواب از چشمت
کسی ، خورشید و صبح و نور را
در باور روح تو ، می خواند
و هنگامی که ترسی گنگ می گوید ، رها گردیده ، تنهائی
و شب تاریکی اش را ، بر نگاه خسته می مالد
طلوع روشن نوری به پلکت ، آیه های صبح می خواند
کلام گرم محبوبی
کمی نزدیک تر از یک رگ گردن ،
به گوش ات با نوای عشق می گوید:
غریب این زمین خاکی ام ، تنها نمی مانی
تو آیا دیده ای وقتی خطائی می کنی اما ،
ته قلبت پشیمانی
و می خواهی از آن راهی که رفتی ، باز برگردی
نمی دانی که در را بسته او یا نه ؟
یکی با اولین کوبه ، به در ، آهسته می گوید :
بیا ، ای رفته ، صد بار آمده ، باز آ
که من در را نبستم ، منتظر بودم که برگردی
و هنگامیکه می فهمی ، دگر تنهای تنهائی
رفیقی ، همدمی ، یاری کنارت نیست
و می ترسی که راز بی کسی را ، با کسی گوئی
یکی بی آنکه حتی ، لب تو بگشائی
به آغوشی ، تو را گرم محبت می کند با عشق
به هنگامیکه ، دلبر های دنیائی
دلت را برده اما ، باز پس دادند
دل بشکسته ات را ، مهربانی می خرد با مهر
درون غار تنهائی ، به لب غوغا ، ولی راز سخن با او ، نمی دانی
کسی چون نور می گوید ، بخوان
و تو آهسته می گوئی ، که من خواندن نمی دانم
و او با مهر می گوید
بخوان ، آری بنام خالق انسان ، بخوان ما را
و تو با گریه های شوق ، می خوانی
تو آیا دیده ای
وقتی که بعد از قهر و بد عهدی
به هنگامیکه بر سجاده اش با قامت شرمی
به یک قد قامت زیبا ، تو می آیی
به تکبیری ، تو را همچون عزیز بی گناهی ،راه خواهد داد
و می پوشاند او ، اسرار عیبت را
و از یاد تو هم ، بد عهدی ات را ، پاک خواهد کرد
جواب آن سلام آخرت را ، بر تو خواهد داد
و با یک نقطه در سجده ، تو گویا باز هم ، در اول خطی
تو آیا دیده ای وقتی که چیزی آرزویت بوده ، آنرا جسته ای
آنگاه می بینی ، بجز یک سایه ، چیزی در درون دست هایت نیست
کسی آهسته می گوید
نگاهم کن ، حقیقت را رها کرده ، مجازی را تو میجوئئ ؟
تو سیمرغی درون آسمان گم کرده ،
اینک سایه اش را بر زمین خاک می پوئی ؟
اگر یابی ، بجز یک سایه ، چیز دیگری داری ؟
پس آنگه یک شعاع نور ، چشمان تو را ، از خاک تا افلاک خواهد برد
تو آیا دیده ای ، وقتی هوای سینه ات ابر است و باریدن نمی داند
و دشت سینه ات ، می سوزد از بی آبی خوبی
تمام غنچه های مهر ، در جان تو خشکیده ست
به یادش ، قلب تو ، آرام می گیرد
و چشمان امیدت
گونه های چشم در راه تو را ،
با بارشی ، سیراب خواهد کرد
و گل های محبت ، در تمام پهنه جان تو می روید
تو ایا دیده ای وقتی دلت می گیرد از دلگیری مردان تنهایی
که شب هنگام ، سر به زیر افکنده
شرم خالی دستان خود را،در کویر مهربانی ، چاره می جویند
کسی آهسته می گوید :
سرای عشق را ، یک بار دیگر اب و جارو کن
سوار صبح در راه است
تو آیا دیده ای ، وقتی که دریای پر از طوفان مشکل ها
بساط زورق اندیشه را
در صد خروش موج می پیچد
کسی سکان این زورق ، به ساحل می برد با مهر
و می داند که تو
بی آنکه در ساحل ، به شکری ، قدر این خوبی به جای آری
بدون گفتن یک ، یا خدا
این نا خدا ، از یاد خواهی برد
خدا را دیده ای آیا ؟
به هنگامی که در این بیکران ، این پهنه هستی
به ترسی از رها بودن ، تو می پرسی
کسی می بیندم آیا ؟
کسی خواهد شنید این بنده تنها ؟
جوابت را ، نه از آنکس که پرسیدی
جوابت را ، خودش با تو ،
و با لحن و کلام مهر می گوید
که من نزدیک تو هستم ، به هنگامی که می خوانی مرا
آری ، تو دعوت کن مرا ، با عشق
اجابت می کنم ، با مهر
هدایت می شوی ، بر نور
خدا را دیده ای آیا ؟
گمانم دیده ای او را
که من هم آرزو دارم ، ببینم باز هم او را
به چشم سر ، که نه
او خود گشاید ، دیده های روشن دل را
لطیف و خلق آگاه است
چه زیبا می شود ،چشمی که می بیند ترا
چشم دلی ، از جنس نور و عشق و آگاهی
شعر از : کیوان شاه بداغی
کعبه یک سنگ نشان است که ره گم نشود
حاجی احرام دگر بند ببین یار کجاست؟!
از حج برگشتم و فهمیدم که هیچی نفهمیدم.
میخواستم از سفر بنویسم
دیدم هیچی ندارم برا نوشتن و وجودم خالیه
فقط این عکس تقدیم شما

عکس: رکن یمانی کعبه
سال ها پیش از این
زیر یک سنگ گوشه ای از زمین
من فقط یک کمی خاک بودم همین
یک کمی خاک که دعایش
پر زدن آن سوی پرده آسمان بود
آرزویش همیشه
دیدن آخرین قله کهکشان بود
خاک هر شب دعا کرد
از ته دل خدا را صدا کرد
یک شب آخر دعایش اثر کرد
یک فرشته تمام زمین را خبر کرد
سفری در راه است سفری دیگر سو
سفری از جنس حیات
سفری به فراسوی زمان
سفری به مرکز ثقل زمین
سفری به رنگ خدا
این روزا خیلی راحت با زندگی برخورد میکنم.
خیلی چیزا که برا خیلیا ارزشه برا من نه!
بعضی وقتا از خودم می پرسم حامد حالت خوبه !؟
اصلا این روزا به خودم فک نمی کنم!
سلام
سال نو مبارک
ایشالا سال خوبی داشته باشین و پایان سال ۹۰ نگین ای کاش!
